تبليغاتX
این اول زندگی بزرگ من است ....

این اول زندگی بزرگ من است ....

ارتیمان و بزرگ شدنش .... ( امیدوارم باعث افتخار مامان وبابا باشی همیشه )

روزها ..

روزها میگذرد .....

بیهوده و عبث؟

یا شاید ارمانی و من در نقش فرشته ای سفید پوش وظایف ارمانی و الهی را انجام میدهم؟

نمیدانم .......

اما اینروزها انجام هر کاری ولو کوچک

سخت و دشوار است

بجز وظایف الهی که نه در کارش نیست.

و کودکی من لنگ لنگان جلو میاید تا به سی سالگی ام پیوند بخورد

هر بار زمین خوردنش

دردیست

که تا انتهای قلبم را تکان میدهد

و هر لبخندش

مرهمی است

که عبث بودن اینروزهایم را از خاطر میبرد.....

(از وبلاگ خودم-ارشیو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 17:44  توسط مامان ارتیمان  | 

بعد از دوسالگی

خب دوسالگی هم تموم شد

الان تو 26 امین ماه زندگیت هستی

و من 

خیلی وقته نیومدم از تو بنویسم

شما دیگه یه مرد کاملی

که امشب که بابا نبود هم

مامان بر خلاف همیشه

بدون ترس باشما موند تو خونه و

نترسید از هیچی

اومدم یه خاطره از دوروز پیشتو بنویسم

حیفم اومد ننوشته بمونه

بعد از ظهر که از مهد اومدی خونه گفتی مامان پی پی دارم! گفتم بدو بریم تو حموم ( صندلیت اونجاست ) گفتی : نه بریم توالت گفتم پس زودی شلوارتو در بیار شلوارتو دراوردی و القصه رفتیم تو توالت شما دمپاییتو پوشیدی و رفتی تو به من گفتی : تو برو مامان // و شرو کردی درو پیش کنی گفتم مامان  درو محکم نبندیا گیر میفتی .... و رفتم تلفنو بردارم زنگ بزنم به یکی از مشتریام که همین که شمار رو گرفتم صدای تو بلند شد : درو قفل کردم مامان .... مامان ..

گوشی رو انداختمو پریدم طرف در بله .. شما درو از تو قفل کرده بودی!!! هول کردم

دیدم یه چیزی شبیه یه پیچ دوسو البته با یه تورفتگی خیلی ملایم از اینور هست دویدم یه قاشق اوردم دیدم گیر نمیکنه

داد زدم : ارتیمان تو قفلو بپیچون باز شه .. تو شروع کردی قفلو بپیچونی در جهت صحیح خوشحال شدم اما یکم بیشتر نچرخوندی داد زدم مامانی محکمتر بچرخون گفتی : نمیشه مامان .. ارتی درسته مامان همینجوری محکمتر 

تو دوباره یکم تلاش کردی و گفتی : قدم نمیرسه مامان!!

وای نمیدونستم بخندم یا گریه کنم تند تند لباسمو میپوشیدمو هر چیزی رو تو اون شیار امتحان میکردم که بعد برم پایین نگهبانی رو بیارم بازش کنه گوشی رو برداشتم تند تند شماره بابا رو گرفتمو همزمان چشم افتاد به کارد ظریف میوه خوری /// برش داشتم و انداختم تو شیار گیر کرد!!! همزمان که پیچوندمو باز شد بابات گوشی رو برداشته بود و گفتم : جمید ارتی تو ... تو ... نه باز شد درو باز کردمو تو پریدی تو بغلم ... ای دوستت دارم ای دوستت دارم که نگو ......

اونوروز فهمیدم که دیگه واسه خودت مردی شدی میتونیم با هم یه صحبت عاقلانه کنیم میتونم روت حساب کنم که حرفمو میفهمی خلاصه عاشقتم عاشق فهمت!! که اصلا سرو صدا راه ننداختی و همکاری کردی باهام!

راستی قبل از دوسالگی از پمپرز گرفتمت .. مرسی که در اونمورد هم همکاری لازمو کردی عشقم دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 2:15  توسط مامان ارتیمان  | 

ماه اخر از دوسال اول زندگی

اومدنم برای از دلیل خاصی نداشت جز یاداوری شیرین زبونیات :

صحنه اول

خاله محبوب تو هال نشسته داره فیلم میبینه

خاله مبوب خاله مبوب بیا بریم

کجا بریم خاله؟

بیا بریم دیگه دستتو بده به من

کج بریم اخه خاله جون؟

بریم قدم بزنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!

خاله محبوب : کف!!!

 

صحنه دوم : ارتی تو بغل مامانش دم ویترین مغازه

مامان اینا چین؟

( شی مورد نظر پاک کن )* نمیدونم تو بگو؟ ( برای از سر باز کردن

پاک کنن دیگه!!!

مامان : تو از کجا میدونی؟

ارتیمان براش مهم نیست این سوالو جواب بده : مامان پاکن مثلثه ( شکل مثلثن )

مامان : حالا من چیکار کنم؟

ارتی : برو پاک کن بخر پول بده اقا حساب!!!!! کن بیا!!!!!!!!!!

من : ............... ( شما بگین چی بگم؟؟؟)

 

امروز دم در: ارتیمان :

مامن مامان دمپایی پامو میسوزونه

مامان با عجله داره دنبال کلید میگرده

ارتیمان

مامن دمپایی پامو میسوزونه

مامان : ...

ارتیمان : دمپایی ژامو میسوزونه میسوزونه میسوزونه بخدا!!!!!

 

مامان : کف .................!!

خیلی دوستت دارم

خیلی دوستت دارم

خیلی بخدا پسرم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 18:53  توسط مامان ارتیمان  | 

پسرم دوروز دیگه 23 ماهش کامل میشه

حالا من و ارتیمان با هم گفتمان زیادی داریم

پسرم به سوالای من جواب میده:

ارتیمان دوست داری کجا بریم؟

دوست دالم بلیم ملی بازی کنم ( دوست دارم بریم مهری )

ارتیمان کتابتو کی برات خریده؟

عمو از اسالیا ( استرالیا ) آبرده

پسرم از من سوال میپرسه:

مامان اجازه میدی اینو بدالم؟ ( بردارم)

ماما بابا کجا رفته؟ نیس؟ تو اتاقه؟ نیس

مامان شی خشک میخوام

 

پسرم اظهار نظر میکنه :

مامان شی داغه

مامان اب خنک میخوام

مامان هوا تاریک شد

چقد اینجا سرده

چقد اینجا روشنه..

خوشید نیاد تو چشم

مامن اینو افتاده به اقا بگو دودوست کنه / اقا اینو انداخته // اقا بی ادبه

 

امروزم جیش کرد تو شلوارش:

من ناراحت شدم سریع گفت : مامان ببشید امیتان بی ادبه!!

خلاصه دیگه ارتیمان من انسان کاملیه که با خیال راحت باهاش حرف میزنم

یکم ترسوست

هر صدایی ناگهانی میاد میپره از جاشو میگه : چی بود؟ تسیدم

یا تو تلویزیون وقتی سوپر من و هیولا نشون میده پامیشه یواشکی میره!! یا میگه : می تسم

 

پسر من حالا رنگهای اصلی رو میشناسه + ابی کمرنگ!!!!!!

 

از وان تا ایلون ( که خونمون طبقه 11 هست و اون به عشق فشار دادن البن میاد تو اسانسور ) رو بلده بخونه

حروف انگلیسی رو میتونه بخونه کاملا

و چند تا کلمه فارسی رو بلده بخونه مثل : بابا – اب – ارتیمان – مامان – پرپری ( اسم شخصیت کتابشه ) – حانیه

همه اشکال هندسی ( مربع مسطتیل دایره بیضی و لوزی ) رو میشناسه البته خیلی وقته

 

از پای بیبی انیشتین و حرفای مامانش یسری محاوره انگلیسی و کلمه هایی رو هم یاد گرفته که بیشتر اسم حیووناست :

 

راستی جالبه :

یکی دوهفته پیش پسر همسایه محمد امین که 1سالو نیم ازش بزرگتره  اومده بود اینجا و داشتن از تو کتاب عکس نگاه میکردن . ارتیمان یه خرگوشو به محمد امین نشون داد و پرسید : امین این چیه؟

امین جواب داد : خرگوش

ارتیمان با لحن حق به جانبی گفت : نه این رَبیته!!! اشتبا کردی!!

و من کلی خندیدم که حالا چی باید بهشون بگم؟

 

8888888

لحظه ها مثل برق و باد میگذره و پسرمون بزرگ میشه

حالا در استانه دوسالگی همچنان براش ارزوی سربلندی و اینده ای بزرگ دارم

خدایا همه نی نی ها و بچه ها رو برای پدر و مادرشون سلام و سلامت حفظ کن و اینده ای براشون رقم بزن که تک تکشون باعث افتخار پدر و مادرشون باشن

که وقتی بر میگردی و بهشون نگاه میکنی لبخندی از سر رضایت از خود و تربیت خود بتونی بزنی

امین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 18:28  توسط مامان ارتیمان  | 

......

ارتیمان در حال غذار خوردن :

-          مامان قشن فوت تن ( قشنگ فوت کن)

-          چی؟ ( فکر میکنم اشتباه شنیدم)

-          میگم قشن تومو دوغ ( تخم مرغ ) فوت تن (برا فهم بیشتر من یه فوت کشدار تو قاشقش )

-          چشم فوووووووت / خوبه

-          اره //

-          مامان

-          بله؟

-          داره ماست تموم میشه

-          اره مامان بخور تموم شد برات میارم

-          مامان

-          بله؟

-          داره نون تموم میشه

-          اره پسرم تموم شد برات میارم

-          مامان

-          بله

-          داره تمدوغ تموم میشه

-          نه پسرم بازم هست ایناها .....

 

با افتخار ماهیتابه رو از گاز برمیدارم بهش نشون میدم

ارتیمان اخم میکنه و سر خورده پامیشه : سی شدم ......

بعد کمی فکر میفهمم که پسرم انتظار داشته برا تموم شدن غذا و مخلفاتش کلی تشویق کنمش ... خدایا یکم ایکیو بهم بده  ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 20:41  توسط مامان ارتیمان  |